
لاهيجان - کوچه برق - روبروي روسري نازگل

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت,
[سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید, نتواند,
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی,
به اکراه آورد دست از بغل بیرون,
که سرما سخت سوزان است.
نفش کز گرمگاه سینه می آد, ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کین است, پس دیگر چه داری چشم
ز چشم ِ دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دَمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی, در بگشا!
منم من, میهمان هرشبت, لولی وش مغموم.
منم من, سنگ تیپا خوردۀ رنجور.
منم, دشنام پست آفرینش, نغمه ناجور.
نه از رومم, نه از زنگم, همان بی زنگ بی رنگم.
بیا بگشای در, بگشای, دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج
می لرزد
تگرگی نیست , مرگی نیست,
صدائی گر شنیدی, صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گوئی که بیگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟
فریبت میدهد, بر آسمان این سرخی ِبعد از سحرگه نیست.
حیفا! گوش ِ سرما برده این, یادگار سیلی ِ سرد ِ
زمستان است.
و قندیل ِ سپهر ِ تنگ میدان, مرده یا زنده,
به تابوت ِ ستبر ظلمت ِ نُه توی مرگ اندود, پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز, شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر, درها بسته, سرها در گریبان, دستها پنهان,
نفسها ابر, دلها خسته و غمگین,
درختان اسکلت های بلور آجین,
زمین دلمرده, سقف ِ آسمان کوتاه,
غبار آلوده مهر و ماه,
زمستان است.

اي کاش ماهي بودم در دريا ي تو شناور ميشدم و از اقيانوس مهربانيت آب مي خوردم و در ميان امواج لبخندت شادمانه و سر خوش به جست وجوي مي پرداختم هنگامي که آرام بودي را به دست محبت مي سپردم و به دنبال سر پناهي در اين اقيانوس بي کران از خودت بي خود ميشدم و آن هنگامي که مي خروشيد در ميان امواج بلندت خود را به بالاترين نقطه زندگي مي رسانديم و از آنجا به روي دنيا لبخند مي زدم حتي اگر لطف تو به اندازه تنگ بلوري بود حاضر بود